طمع برد شوخی به صاحبدلینبود آن زمان در میان حاصلیکمربند و دستش تهی بود و پاککه زر برفشاندی به رویش چو خاکبرون تاخت خواهندهٔ خیره روینکوهیدن آغاز کردش به کویکه زنهار از این کژدمان خموشپلنگان درندهٔ صوف
برچسب:
نویسنده: هلیا شریعتی
تاريخ: يکشنبه
1 دی
1398 ساعت: 6:05